...............................................
*دومی همه همکلاسیاشو واسه تولدش دعوت کرده بود :) انقد سرب سر دوستاش گذاشته بودم همشون از خنده نمیتونستن حرف بزنن :) خلاصه ک خیلی خوش گذش :) تمش بچه رییس بود :)(این تمو قبل رییس شدن باباش انتخاب کرده بود نمیدوستیم ک دومادی قراره رییس شه !) نفسی همش غر میزد ک چرا کادوهاش زیاده میگفت منم امسال هر کیو تو خیابون ببینم از همسایه ها تا دوستام حتی اونایی ک دوستم نیستنو دعوت میکنم واسه تولدم ک واسم کادو بیارن :| (مهرماه ک تولدش بود همه دوستاش اومده بودن کلیم هدیه گرفت اما کلا هدیه دوس داره :) )
جمله دومادی ب آنی : این ک نوشته بهترین دوستشی ی دنیا ارزش داره :)
*** اگه کارای مراسم سالگرد رو انجام نمیدادم و فکرمو مشغول مهمونا نمیکردم ،گمونم الان زنده نبودم از دیدن جای خالیه ... :(
****نفسی بینیش گرفته بود شب خونه ما مونده بود آی هم مونده بود اما دومی و دنی رفتن :) نفسی نمیتونست بخوابه اومدیم بخور کنه کمکی ب تنفسش شه ک ظرف برگشت و ساقه پاش سوخت انقد گریه و بی تابی کرد ... خیلی ناراحتش شدمو نگرانه پوستش ک جاش نمونه ی وقت :| همش خودمو سرزنش کردم ک نصفه شبی چ کاری بود کردم :| حاضر بودم ریز ریز شمو خودم همه تنم بسوزه اما نفسی اینجوری نشه :( امروز صب دید خیلی ناراحتشم اومد بوسم کرد میگفت تقصیره تو نبود ک تقصیر خودم بود (ای جونم :|) میگفت بخند ببینم همیشه خندون دیدمت الان ناراحته پایه منی اعصابم ب هم میریزه ...
*****داشتم دنباله بادبزنم میگشتم حواسم نبود عطر سورپرایزیم افتاد همش ریخت چقد خوشم میومد از بوش الان دیگه ندارمش :|
برچسب:
نویسنده: نگار موسویپور