..................................
*ظهر شنبه آنی اومد گفت واسه دوستش ، خانوادش تو تهران سوپرایزی گودبای پارتی قراره بگیرن دعوتش کردن :) هم میگفت هم اشک میریخت :| (این دوستش یکی از بهترین دوستاشه :) ناراحتیش از این بود ک دیگه ممکنه فرصتی پیش نیاد ببینتش :| باهم همیشه در ارتباط هستن ... اخه 2 سالی هست دوستش با همسرش رفتن بلاروس الانم دنبال اقامتشون تو آلمان هستن ک انگار درست شده و موندنی میشن ... واسه همین بود پسته *بهترین دوستتون ؟! * :| آنی واسه بهترین دوستش گریه کرد ک از نظر من دنیا ارزش داشت هر قطره از اشکش :) ) مرسی از همه واسه کامنتای خوبتون :)
** شنبه شب تولد آی 1 رو گرفتیم چقد زود بزرگ شد :| و من چقد دوسش دارم :)
*** دنی هم بزرگ شده :| اینا کی انقد بزرگ شدن ؟!:| دنی قشنگ منو بغل میکنه ی دور میچرخونه :) همین دیروز بودا چاردستو پا می رفتو من بغلش میکردم :|
**** نفسی اومده در گوشم میگه چرا وقتی من نبودم درخت کاشتین ؟! میگم درخت تموم نشده ک باز میکاریم میبینی :) میگه آی 2 بود من نبودم :| کلا ناراحت درخت نبود ناراحته این بود ک آی بوده و خودش نبوده :|
*****آی 2 از مدرسه دیروز اومده بود خونه ما :) میگفت .واسه فوتبال اومده ک اینجا ببینه :| تندتند همه درساشو نوشت ک بتونه فوتبال ببینه خوبه فوتبال ی خیری داشت :) مامانش زنگ زده باهاش حرف میزنه ک تولد پسر عمته بابا میاد دنبالت میگه ن نمیام :| ی روز اومدم اینجا بزارین بمونم دیگه :( دیگه موند :) تولدو نگه داشتن ی روز دیگه :) همه فقط واسه این جملش میخندیدم ک گفت ی روز اومدما بزارین بمونم :) خب همیشه ک اینجایین :) ی روز اخه ؟!:|
برچسب:
نویسنده: نگار موسویپور